سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

آخی .. گناهی ...

هر روز دختر بچه ۱۸ساله ای را میبینم که جلوی من عشوه خرکی می آید و نگاه دلبرانه میکند ...من همیشه با دیدن او در دلم میخندم چون میدانم با خودش چه فکری میکند...

آخی ... گناهی...

....
هر روز خانم ۳۰ ساله ای را میبینم که عشوه خرکی نمی آید و با گرمی با من احوالپرسی میکند ... من فکر اورا هم میخوانم...
... او در دلش به من میخندد....

 

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

یه ستاره داره چشمک میزنه تو آسمون ...

توی آخرین تورنمت نزدیک  130  امتیازبرای ایران آورد وایران رو راهی المپیک کرد و بسکتبال ایران رو به آرزوی دیرینش رسوند... ولی خودش المپیک رو ندید...

آیدین هم رفت...

خیلی زود بود ... خیلی...

بیچاره دکتر نیکخواه ... بیچاره صمد ... بیچاره صباباتری ... بیچاره بسکتبال ایران ...

خیلی سخته تصور صحنه به خاک سپردن قد رشید و هیکل قوی آیدین...

...

بازم چشمام خیس شدن...

...

...

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

cast away

تواین مدت که آپدیت نکردم خیلی اتفاقهای مختلف وخفنی افتاد که حوصله گفتن هیچکدوم رو ندارم ... فقط بگم که آخرش به جزیره کیش شد... چیزی که عمرا فکرش رو نمیکردم... اصلا نمیدونم چی شد در عرض یک هفته اونهم به طوری که خودم نفهمیدم سر از اینجا در آوردم...

بعد از این همه مدت تصمیم گرفتم دوباره از اول شروع کنم درس خوندن… اونهم تک و تنها توی جزیره کیش…

شاید بهتر بود  قبل از اینکه به اسم دانشگاه خوبش وبه کیش بودنش نگاه میکردم یک ذره هم به زندگی مجردی تامل میکردم...

تجربه تلخیه ... دور و بر من رو یه مشت دانشجوی کم سن و سال که بعضیاشون 8-9 سال از من کوچیکترن گرفتن... من که اصلا نمیتونم با اونا رابطه برقرار کنم...

شاید اینجا فقط ورزشه که میتونه این روند کسل کننده یه ذره تغییر بده...

هرروزغذاهای سلف و یا رستورانهای ارزون رو خوردن بدترین قسمت زندگی اینجاست...

...

...

...

وبالا خره بسکتبال...

...

...

هیچوقت نمیتونم فکرش هم بکنم که بسکتبال اززندگی من جدا بشه ...

شاید امسال اگه تهران می موندم برای بسکتبال من سال خوبی می بود ... با این احوال قرار شده امسال برای پرسپولیس  بازی کنم  و فقط سر مسابقاتش برم ... مثل اینکه باز شرایطی پیش اومده تا بروبچه های قدیمی توی یه تیم جمع بشیم...

با اینکه میدونم تیم بسکتبال باشگاه پرسپولیس در مقایسه با خیلی از تیمها خیلی سطحش پایین تره ولی خوبیش اینه که تیمش اسم و رسم داره  و توی بسکتبال ایران پیشینه خوبی داره ...

...

 

 

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

ψ

من امروز همه اعتقاداتم رو زير پا گذاشتم...

يه انسان هرزه که ديگه به هيچ چيزی پايبند نيست...

نه دين نه مذهب... هيچی ...

ديگه هيچی نيستم...

نه يه رپ خسته

نه يه کابوی بيکس و تنها

و نه حتی يه سامورايی واقعی

...

به همه قوانين پشت کردم...

ديگه زندگی من تو هيچ چارچوبی تعريف نشده...

...

فقط دوست دارم زودتر بميرم...

....

...

روزی که روح آزاد بشه کی مياد...

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

کليات

باز هم ذهنم پرشده و اگه خاليش نکنم تو وبلاگم ، تراوشات اين مغز خسته از دهنم ميزنه بيرون

- آخرين ماه امسال هم اومد و باز هم کلی متولد ماه اسفند...

فقط خدا ميدونه امسال چه سال بدی بود و چقدر سختی کشيدم و چقدر بدبختی سرم اومد...

- گريه يک مرد .... کم چيزی نيست ...

-س: آيا کاری سخت تر از گذاشتن آشغالها در يک شب برفی وجود دارد؟

  ج: آری . در همان شب برفی بروی بالا پشت بوم و برفها را از روی ديش ماهواره کنار بزنی تا اهل بيت روی مبلمان راحتی  و در جوار شومينه با آسودگی ميخ تلويزيون شوند...

- يه بار گفت زيادی به چيزايی که داری دل نبند... که اگه از دست بديشون غصه اش داغونت ميکنه...حالا هرچی ميخواد باشه... يه جفت کفش آديداس که از دم در بردارن ... يه آويز نقره که از جيبت بدزدن... يه واکمن سونی که از تو کيفت بدزدن... بسکتبال که وقتی دستت ميشکنه نميتونی بازی کنی ... يا  بهترين رفيق تورگيت که وقتی انتظارشو نداری يهو  پشتتو خالی ميکنه... و يا حتی دوست دخترت که درعين ناباوری با يه پسر ديگه تو رستوران ميبينی...

 ولی من نتونستم...

-  قبل از ريدن در توالت عمومی از سالم بودن شلنگ آب اطمينان حاصل فرماييد...

-  ”خونشون تو جردنه يه موسو هم داره ، ديگه از اين بيشتر چی ميخواي؟!“

جمله بالا از سخنان گهربار دخترکی حيوانکی است . وی جمله فوق را در پاسخ به سوالی مبنی بر اينکه”آخه چه چيز اين پسره الدنگ دلتو برده؟ “ داد .

- آيا بالا خره من ميتونم يک سامورايی واقعی بشم!

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

بی لياقت؟!

یه خاله زنک : الو سلام ... میدونستی فلانی تصمیم داره ازدواج کنه... پس فردا نامزدیشه ... حلقه خریده ... شوهرش پسر خوبیه ...زنگ بزن بهش تبریک بگو...   ناسلامتی یه زمانی با هم سلام علیک داشتین .... یه تلفن بکنی بد نیست ...

...

...

...

 واقعا اینا با خودشون چی  خیال کردن ؟؟ میخواد شوهر کنه؟؟ خوش بحالش ... حالا مثلا با تبریک گفتن من خوشبخت میشه؟؟

اگه قرار باشه تبریک بگم به مامان و باباش تبریک میگم که از دست یه دختر دیوونه خلاص شدن ...

مگه همین چند وقت پیش که تو بیمارستان خوابیده بودم با اینکه میدونست یه زنگ زد ببینه زنده موندم یا نه؟؟؟

مطمئنم اگه میمردم حتی نمیومد رو قبرم تف کنه... حالا من باید زنگ بزنم بهش تبریک بگم که ...؟؟؟

....

....

به تازگی هم که خانم تشخیص دادند بنده آدم بی لیاقتی هستم... این یه حرفش دیگه خیلی کونمو سوزوند...

جالب اینکه همیشه خودش اصرار میکرد با همین دختر بهم بزنم ... حالا که دیگه تقی به توقی خورد و رفت به دختره میگه از اولشم لیاقتتو نداشت... 

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

و بالاخره...

شايد دوماه ميشه که کار جديدم رو توی کرج شروع کردم... صبح ساعت ۶ از خونه ميزنم بيرون تا به موقع برسم...

زندگی اتوماتيک روی روال خوبی افتاده بود....پروژه پايان تحصيليم رو داده بودم وباخيال آسوده با يه تيم دسته دو هم تمرين ميکردم که قرار بود امسال براش بازی کنم...

تا اينکه اتفاقی که منتظرش بودم رخ داد ...

۲-۳ روز پيش صبح ساعت ۷ توی اتوبان کرج يه لحظه خم شدم موبايلم رو از زير پام بردارم که با ۱۰۰تا سرعت رفتم توی تير چراغ برق ....ماشين يه دور چرخيد و دوباره يه ماشين ديگه بهم زد...

گوز شدم و رفتم قاتی باقاليا...

پسر من هنوز زندم ....هنوزم فکرش تنم رو ميلرزونه....

به هرحال يه لحظه خيال کردم مردم... خواستم پرواز کنم تا مطمئن بشم ديگه مردم ... ولی انگار روحم به يه چيزی گير کرده بود... درسته :کمربند ايمنی!!...

همه جای بدنم درد ميکرد نميدونستم بايد خوشحال باشم که زندم يا ناراحت...

کمر بند رو باز کردم و خودم  کشون کشون از ماشين بيرون خزيدم...

سرم درد ميکرد وچشمام تار ميديد ....

خون....سرم خون ميومد...

کتف چپ و دست چپم رو نميتونستم تکون بدم... 

همونجوری دراز کشيدم وسط بيابون ... 

فقط داشتم به اين فکر ميکردم که مطمئنا امسال نميتونم بازی کنم ، زدم زير گريه...

.......

....

...

(next epizod)

يه لحظه به خودم اومدم...

به صورت افقی داشتم مهتابی های بيمارستان رو ميشمردم ....

منو بردن توی يه اتاق و از من يه مجسمه گچی درست کردن و دو سه روز خوابوندنم بيمارستان ....

جدا از بدبختيهای بيمه و ماشين و پارکينگ که بهش عادت کردم کلانتری و دادسرا وپزشکی قانونی هم شده قوز بالا قوز...

حوصله خونه نشستن هم ندارم...

حالم بده...

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

مثل يک مرد ، مرد ايرانی...

دستم در دست دخترک زيبای مو مشکی ...

دست ديگرم موبايلی که بيوه جوانی برايم درددل ميکند...

چشمانم خيره به چشمان سبز دختری که آنسوی خيابان با نگاه شيطنت آميزی مرا می نگرد...

ذهنم درگير خاطرات لذت بخش شب گذشته با فاحشه خوش اندام شبهای تنهاييم...

با تمام اين احوال قلبم برای دخترک پاک روياهايم می تپد...

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

زندگی سوالی ميشود

۱- همه از مرگ ميترسن من از اشتباه...

۲- دوست دخترم مادر شد من هنوز پسرم...

amin mehrzad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥

---------------------------------------------------------------------------------

 

 

a tired rap with black cap

توی سوپر استار نشسته بودم که يه SMS از کوچولوی بدشانس برام رسيد : تو الان تو سوپراستاری ؟؟...

بهش زنگ زدم و گفتم از کجا منو شناختي؟ گفت همونجوری که تووبلاگ نوشته  بودی هستی...

يعنی من اينقدر خودمو دقيق توصيف کردم؟...

تا حالا ده تا فيلم يا بيشتر از فيلم اليور تويست ساخته شده ولی چارلز ديکنز اونقدر افراد رو ظريف توصيف کرده که توی تمام اونها فاگين قيافش يکی بود...

وای پسر من يه نابغم... يه لحظه احساس خود ديکنز بينی بهم دست داد...

يعنی من اينقدر نويسنده قادری بودم و نميدونستم... البته از حق نگذريم کوچولوی بدشانس هم خيلی باهوشه...

خلاصه تمام مدتی نشسته بودم وغذا ميخوردم بدجوری تو فکر بودم ...

البته بيشتر تو فکر يکی از صندوقدارای ناناز سوپر استار بودم تا اين موضوع! ...

amin mehrzad

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

برام PM بگذاريد:


لينك دوستان

big O
Vesta
خل و چل
نسيمي از فضا
کوچولوی بدشانس
ماهی سفید کوچولو

 


خانه
آرشيو
پست الكترونيك


شمارشگر


پرشين‌بلاگ